حکایت های کوتاه از آسمانیان
آنها که برده بودندش عقب،می گفتند ماسک نداشته.من خودم وارسی اش کرده بودم؛ هم ماسک داشت، هم بادگیر. مجروحی را هم آورده بودند عقب،که می گفت: ماسک نداشته،و نمی داند ماسک روی صورتش از کجا آمده؟
با صبا درچمن لاله سحر می گفتم که شهیدان که اند این همه خونین کفنان
گفت حافظ من وتو محرم این راز نه ایم از می لعل حکایت کن و شیرین دهنان
آسمان جای بالا و بلندی است،وسیع است، ابری که نباشد،آبی و قشنگ است.هرچند خدا همه جا هست،دست های دعامان را به سمت آسمان می گیریم.دریا هم با همه عظمتش،رنگ آسمان را به خودش می گیرد؛شاید به
ادامه مطلب